شعر عمودی و افقی
مداوا کن به هر نحوی نمیدانم که بیمارم
منِ عاشق نمیدانم تو میدانی خدای من
خطا کارم که بیمارم خدای من تو را دارم
شاعر امیرحسام یوسفی
مداوا کن به هر نحوی نمیدانم که بیمارم
منِ عاشق نمیدانم تو میدانی خدای من
خطا کارم که بیمارم خدای من تو را دارم
شاعر امیرحسام یوسفی
خانه را دزد زده یا همه را بخشیدی؟
تو همه زندگی ات را به خدا بخشیدی
به نظر پنجره فولاد شما جان دارد
او طبیب است زسوی تو،... شفا بخشیدی؟
قطب گردشگری ما ضعفا شد حرمت
این چه حجیست به ایوان طلا بخشیدی؟
داشت کارم گره میخورد ولی تا گفتم
جان آقای خراسان همه را بخشیدی
معرفت در گرانیست نه در پیش شما
رفقا و رقبا را عجبا بخشیدی؟
من به سگ بودن خود معترف هستم آیا
آن که دم میزند آدم شده را بخشیدی؟
لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد
نکند قاتل خود را به عطا بخشیدی؟
دعبل از ذوق شما واژه شعرش گل کرد
ذوق مرگیِّ هنر بر شعرا بخشیدی
در ضریح دلم انگار که باران بارید
به سلاح است صلاحم البکا بخشیدی
گنه من که ز دوری تو تکثیر شده...
خواستی باز نیایم که مرا بخشیدی
این چه حرفیست، شما تاج سری، آقایی
منت نوکریت را تو بما بخشیدی
بس که گفتم به حرم، جانِ رضا... بخشیدی؟
اسم و فا میلم عوض شد به "رضا بخشیدی"
شاعر:
امیرحسام یوسفی
شاعر: امیرحسام یوسفی
آماده میشویم دو رکعت عزا کنیم
حی علی العزا، که قیامی به پا کنیم
قد قامت العزا که شنیدیم میرویم
تا حق روضه های عزا را ادا کنیم
بوی محرمش همه جارا گرفته است
وقتش رسیده تا دو سه ماهی صفا کنیم
زیبا ترین وضوی محرم که گریه است
باید که اشک را به نظر کیمیا کنیم
سجاده سنگ صحن و عبا پیرهن سیاه
نیت برای غربت خون خدا کنیم
آنقدر با لباس عزا سینه میزنیم
تا تار و پود پارچه را نخ نما کنیم
در این نماز عشق چه مستانه میشود...
پشت سر امام زمان اقتدا کنیم
اینجا رکوع ما دم درب ورودی است
عرض ادب به ساحت کرببلا کنیم
الحق که کعبه سنگ نشانی برای ماست
باید به نحو دیگری یاد خدا کنیم
با این که سمت قبله هنوزم درست هست
تیری به نیت دونشانه رها کنیم
اول به سمت کرببلا روضه الحسین
دوم به سمت کوفه کسی را صدا کنیم
از خاک هم مضایقه کردند کوفیان
اصلا چگونه یادی از این ماجرا کنیم
سر های قدسیان همه بر زانوی غم است
چون پیکری به خون شده هفتاد چاک و نیم
هفتاد زخم پیکر او از گناه ماست
نیمی برای کرببلا...، پس حیا کنیم
اینجا قنوت ما به قناتی رسیده است
باید که سید الشهدا را صدا کنیم
تا گفتم السلام علیکم سلام داد
باید به جان حضرت فطرس دعا کنیم
حالا که حکم کرببلا را گرفته ایم
باید دعا به جان امام رضا کنیم
شرمنده، لفظ واژه ی "باید" زیاد شد
باید
به عهدِ گفتن باید،
وفا کنیم
شاعر: امیرحسام یوسفی
امشب از حس درونم غزلی آمده است
جای جوهر ز قلم ها عسلی آمده استبه علی به علی به علی آمده است
شاعر: امیرحسام یوسفی
گفتند که رستم قد و بالایی داشت
در لوح وجودش دل دریایی داشت
او یک تنه رزمنده یک لشکر بود
در هیبت و غیرت سر و سودایی داشت
مجمل بنویسم که مفصل باشد
او بهر خودش عجیب دنیایی داشت
خواندم همه شاهنامه را فهمیدم
شاعر چه تخیلات بالایی داشت
خواب آمد و هرچه را که میخواندم برد
چون خواندن شعر، حکم لالایی داشت
خود را به میان جنگ رستم دیدم
الحق که عجب جمال زیبایی داشت
در شیوه جنگیدن او شکی نیست
در معرکه عشق چه غوغایی داشت
تا گفتم از عباس علی حیران شد
انگار که از دوست تمنایی داشت
گرز و زره و رخش و تبرزین بوسید
تا آخر عمر، فکر سقایی داشت
شاعر: امیرحسام یوسفی
(اینجــــــــا در حــــــرم)
(حضرت زینب سلام الله علیها)
انگار رنگ این قلم اشکال دارد
یا برگه خیس دلم اشکال داردجنگیدن اکنون با قلم اشکال دارد
شاعر:امیرحسام یوسفی
-----( مدح علیا مخدره حضرت زینب س)-----
ارث زهرا(س) صورت نیلوفری زینب(س) است
هرچه دارم از دعای مادری زینب(س) است
این روش هم رسم شیعه پروری زینب(س) است
ذات الله الصمد خود مشتری زینب(س) است
لنگر کشتی نخی از روسری زینب(س) است
حضرت جبریل هم پا منبری زینب(س) است
خوش به حال آن کسی که بستری زینب(س) است
مجلس روضه محل زرگری زینب(س) است
غیرت ما معجر خاکستری زینب(س) است
"ما رایت الا جمیلا" برتری زینب(س) است
مات کردن شیوه افشاگری زینب(س) است
------پیوند قلب------
ما سمت هر بنی بشری ول نمیشویم یا مثل قبله ها کج و مایل نمیشویم
ما شیعیان ز روز ازل قول داده ایم اصلا بدون تربت تو گل نمیشویم
در گیر و دار زندگی و روز مرهگی جزکار نوکری تو شاغل نمیشویم
ما نان به نرخ حضرت ارباب میخوریم آقا کریم آمده... سائل نمیشویم
در کشتی نجات تو راحت نشسته ایم بی ناخدا که وارد ساحل نمیشویم
محصول اهل بیت خدا شیعه شد ولی بی مُهر مِهر فاطمه حاصل نمیشویم
آنجا غدیر بود کمی شل گرفته شد ما بیخیال زینب و محمل نمیشویم
آقا گروه خونی ما خاک کربلاست کی گفته با شما همه یکدل نمیشویم؟
پیوند قلب ما به شما پس نمی خورد هم خون شدیم و نا متعادل نمیشویم
اذن دخول قلب تو چشمان خیس ماست ما بی اجازه تو که داخل نمیشویم
مامور قبض روح خدا سوی ما میا ما کربلا ندیده که باطل نمی شویم
غفلت کنم تمام تنم قفل میشود ما از امام قافله غافل نمیشویم
شاعر:امیرحسام یوسفی
--------به مناسبت شهادت امام هادی(ع)--------
آقا شما نشانه بر حق داوری
هادی دین زلاله نسل پیمبری
در آفرینش تو خدا یک دلیل داشت
الحق که از تمام نظر مثل حیدری
هستی چکیده ای زمصیبات اهل بیت
ما را به سمت روضه ارباب میبری
دستی بریده شد ز ابوالفضل و بعد از آن
بر زائران بریده شده دست دیگری
جای مغیره را متوکل گرفته است
در روضه های کوچه تو مانند مادری
(امیرحسام یوسفی)
آقا چقدر قدم قدم می آیی؟ با ثانیه ها رقم رقم می آیی
تکرار مکررات شاعر این است آهسته تر از اشک قلم می آیی
نه... جوهر من تمام شد یعنی تو آهسته تر از اشک ترم می آیی
شاید بدی از پا قدم من بوده اصلا تو بگو من بروم می آیی؟
آبی نشده گرم ز اعراب ولی از بس که دعا کرده عجم می آیی
تو معنی کل یوم عاشورایی شاید که تو هم زیر علم می آیی
من واژه ندارم حرمش را...نقطه انگار که از سمت حرم می آیی
این گربه ایران سر کویت مانده حتما که تو با دست کرم می آیی
با حرف من "گربه سیا" کاری نیست با شعر و غزل، یا به قسم می آیی؟
این جمعه و جمعه های دیگر حرف است آدم بشوم سه شنبه هم می آیی
شاعر:امیرحسام یوسفی
---------(قصیده درب نیم سوخته)--------
شاعر:(امیرحسام یوسفی)
شـــهـــــزاده (عـــــــــــــــــــلی اصـغر)
عرشیان باب حوائج که خطابش کرند...
فرشیان جای ابا الفضل حسابش کردندجگرم را ز همین شعر کبابش کردند
شاعر: امیرحسام یوسفی
خـــــــــــــــــــــــــــــــــدا...
زیبا ترین ترانه امسال من خدا...
زیباترین ترانه امثال من خدا...
آری شناسنامه من عرق ملی است
شادم که ثبت تو شده احوال من خدا
دیگر به فعل و قافیه ای احتیاج نیست
ای بهترین گزینه ی افعال من، خدا
از بچه گی که عاشق دنبال بازیم
دنبال تو منم...، و به دنبال من خدا
جادو به فال قهوه و رمال دل خوش است
تنها رموز بخت خوش اقبال من، خدا
یادش به خیر برده فروشی رواج داشت
من برده ام حقوق بشر مال من خدا
سرمایه ی حقوق بشر را تو داده ای
یک ذره هم بریز به مثقال من خدا
این بند بند بنده ی بنده به بند توست
حل میشوم درون تو حلال من خدا
حالی عجیب دارم و ممنون که میشوی
این دفعه هم محول الاحوال من خدا
با خنده گریه کردن من بی دلیل نیست
طرحی عجیب داده به تمثال من خدا
شوخی نمیکنم که بخندیم زیر لب
زیبا ترین ترانه هرسال من خدا
شاعر:امیرحسام یوسفی
آه ای شمشیر رویاهای عشق
آه ای زیباترین معنای عشق
کوچه خاکی، رفت و آمد، جای پا
آه سر درگم شدم از جای عشق
جست و جویت میکنم ای عطر سیب
از همین جا، جای رد پای عشق
رفت و آمد های مشکوک شما
صادقانه گشته در رویای عشق
لکنتی دارم زبانم قاصر است
کل حرف من الف با بای عشق
زیر دستم کن تو، بالا دست من
ناکجا آبادم ای بالای عشق
هرچه گفتم هرچه دارم از شماست
شعر نای نی بود از نای عشق
شاعر:امیرحسام یوسفی
امشب از مستی ز خود بی خود شدم این گوهر است
دستگیری ساقیا غیر از تو ننگی ابتر است
جسم من گردیده چون خم دستهایم همچو جام
جای خون در پیکرم می از سبوی حیدر است
افتخارم این بود من از ازل مست توام
باده مینوشم می نابم ز آب کوثر است
هر که لب بر نام مولایش علی وا میکند
مطمئنا روز محشر در رکاب صفدر است
من کیم تا دم زنم از نوکری کوی او
صد هزاری همچونان عیسی در آنجا نوکر است
در پی سیم و زر دنیا مرو ای دل بیا
کیمیا خاک کف پای غلام قنبر است
هرکه را در دل بود بغض علی و ال او
مشکلش از خویش نبود مشکلش از مادر است
کل علم کون و امکان در کف عین تو است
چون که حیدر صاحب علم لدن اکبر است
لال با لام علی و لام لعل هر لبش
لب گشاید بر سخن این معجزات منبر است
لعل رخسار لبت زیبنده عرش خدا
بلیقین لام علی از لام ... بهتر است
یای مولا آخرین حرف الفبای دل است
وی خودش یعثوب دین است داوری را داور است
شعر با نام امیرالمومنین زیبا شود
شهر بی نام امیر المومنین بی مصدر است
شاعر:امیرحسام یوسفی
تسبیحم و به دست تو زنجیر میشوم
با لمس کردنم ز تو تطهیرمیشوم
صد بار پاره گشتم و هر دانه ام جدا
هردفعه من به دست تو تعمیر میشوم
بی قیمتم کمم و چه ناخالصی زیاد
از برکت شماست که تکثیر میشوم
شعرو شعور و شاعر و فکرم عنایت است
افکار من...، به اذن تو تحریر میشوم
هر لحظه ای که مصرع من رنگ و بو گرفت
تضمین من، به سمت تو تسخیر میشوم
شمعی که سوخت قطره اشکش روان شود
سوزان مرا وگرنـه همان غیر میشوم
جسمم چو آب و گرمی عشقت حرارتیست
دارم من از نگاه تو تبخیر میشوم
ای وعده محقق عالی جناب ها
دارم من از نیامدنت پیر میشوم
شاعر:امیرحسام یوسفی
قبول زحمت
شخصیتی که زحمت مارا کشیده است عالم از ابتدای وجودش ندیده است
دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم خیلی حسین زحمت مارا کشیده است
منت نهاده بر سرمان اشک جاری است از دل بگو حسین تورا او خریده است
بین قلم و لطف تو هست ارتباط اگر حرفی به روی برگه کاغذ خزیده است
من با زبان شعر نوشتم که این حسین ماضی مضارع و به هر علت مزیده است
کشف قمر پدیده شده؟بچه بازی است ارباب ما برای جهان یک پدیده است
مارا به حالت خودمان ول نکرده است چون بوی کربلا به مشامم رسیده است
در روضه ات زبان گرفتم و ناگه زبان گرفت مردم ولی به عشق تو قلبم تپیده است
من پیله میکنم که برایش بسوزم و هیئت به اذن او به مدارم تنیده است
از دکتر و مطب به خدا بیمه میشود هرکس که طعم چایی او را چشیده است
این رفت و آمدی که برایم رقم زده از گریه ی شبانه مهدی دمیده است
ایام فاطمیه شد و روضه های سخت آقا بیا که مادر تو قد خمیده است
شاعر اگر زمیخ درو سینه مینوشت میمرد آن ک روضه کوچه شنیده است
لرزی اگر ز سردی این بیت حس شده از لا بلای چادر خاکی وزیده است
شرمنده ام به خدمتتان عرض میکنم او مادر حسین همان سر بریده است
شاعر: امیرحسام یوسفی
گوشه نگاه
گویم غزلی راست تغزل به تو آقاست مجنون شده فرهاد به شیرینی لیلاست
کن گوشه نگاهم که من غرق گناهم از نای نگویم کلام همه دلهاست
گشتم خجل از خویش شدم یکشبه درویش سر داخل برف است که پر واضح و معناست
رحمن و رحیمی کریم ابن کریمی ارباب کرم کن تو که جای کرم اینجاست
این عالم امکان ز کارت شده حیران باران نبود آب بدان گریه دنیاست
دیوانه و مستم که جان بر کف دستم جان میدهم از بهر تو این کار محیاست
ما جمله خرابیم به دنبال ثوابیم مقصد که عیان است و مبدا ره مولاست
محزون حسینیم که مجنون حسینیم ما موج ضعیفیم حسین ساحل دریاست
ما زنده به آنیم که آرام نمانیم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
سردار سپاهی تو فرمانده و شاهی آسودگی خاطر تو زینب کبری ست
در روز قیامت خیال همه راحت چون شافع ما روز جزا حضرت زهراست
گریان حسینیم یتیمان حسینیم چون مادر عشاق حسین ام ابیهاست
شاعر: امیرحسام یوسفی
حال یار
کاش پیغمبر تمام پیکرت بوسیده بود صحنه ی کرببلا را او مفصل دیده بود
غالب چندین هزاران زخم رنگت کرده است گوعیا ارباب بین خارها غلتیده بود
در تمام پیکرت طرح هلال ماه بود بوی زهرا را عدو در قتله گه بوئیده بود
ضعفر جنی که خود آوای متن کربلاست گفت زینب هم همانند حسین جنگیده بود
سوی چشمان همه کم شد ز گرما و عطش بوی دود و خون چرا در کربلا پیچیده بود
زینبم من معجرم قدرت نمایی میکند قدرت من را پدر در کودکی سنجیده بود
اصغر شش ماهه ات از فرط گرما غش نمود مثل گل تبخال ها بر صورتش روئیده بود
از عطش مانند ماهی هی لبانش باز کرد تیغ اصغر کش ز سوی حرمله یک ایده بود
شاعر: امیرحسام یوسفی
آخرین نفس
با هر نفس که میگذرد از فراغ تو آه از خلال سینه تبدار میکشم
من از تحمل غم و دوری فاطمه زجری بسی بی حد و دشوار میکشم
دلتنگ روی شب زده ی فاطمه شدم یارب مدد که حسرت دیدار میکشم
خون تو شد مرکب و مسمار شد قلم عکس تورا به صفحه دیوار میکشم
چشمم فتد به پشت در و مات میشوم گویم که آخرین نفس اینبار میکشم
هر لحظه یاد دالی قد تو میکنم دادی به سوی حضرت دادار میکشم
دستت زشانه ،شانه زدستت فتاده است فریاد بهر همسر بیمار میکشم
وقتی خدا حال علی را بدید گفت آهی به حال حیدر کرار میکشم
شاعر: امیرحسام یوسفی