غزل(شهادت حضرت زهرا)
آخرین نفس
با هر نفس که میگذرد از فراغ تو آه از خلال سینه تبدار میکشم
من از تحمل غم و دوری فاطمه زجری بسی بی حد و دشوار میکشم
دلتنگ روی شب زده ی فاطمه شدم یارب مدد که حسرت دیدار میکشم
خون تو شد مرکب و مسمار شد قلم عکس تورا به صفحه دیوار میکشم
چشمم فتد به پشت در و مات میشوم گویم که آخرین نفس اینبار میکشم
هر لحظه یاد دالی قد تو میکنم دادی به سوی حضرت دادار میکشم
دستت زشانه ،شانه زدستت فتاده است فریاد بهر همسر بیمار میکشم
وقتی خدا حال علی را بدید گفت آهی به حال حیدر کرار میکشم
شاعر: امیرحسام یوسفی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 10:47 توسط امیرحسام یوسفی
|
من الغریب الی الحبیب